اگر مایل باشید می توانیدداستان های کوتاه خودتان را جهت نقد و بررسی در این وبلاگ بگذارید.داستان های قابل انتشار در مجله سلام بچه ها چاپ خواهد شد.لازم به تذکر است که فقظ داستان مناسب گروه سنی مخاطبان مجله چاپ می شود .منتظر آثار خوب شما هستیم!!!
تابستان اسب سفيد زيبا
مترجم: مهدي فلاح
نویسنده: ويليام سارويان
يك روز از آن روزهاي خوش قديم وقتي كه من نه سال داشتم
و دنيا پر بود از هر نوع شكوهي كه ميشد تصور كرد و زندگي هنوز رؤيايي شيرين و رمزآلود بود، پسرعمو «موراد» ساعت چهار صبح به خانه ما آمد؛ به جز من همة افرادي كه او را ميشناختند تصور ميكردند كه او ديوانه است؛ با ضربههايي كه به پنجره اتاِق من ميزد مرا از خواب بيدار كرد. از رختخواب بيرون پريدم و از پنجره بيرون را نگاه كردم. نميتوانستم چيزي را كه ميديدم باور كنم.
هنوز صبح نشده بود، اما تابستان بود و در حالي كه آفتاب تا چند دقيقه ديگر به گوشه دنيا ميرسيد، هوا آنقدر روشن شده بود كه بدانم خواب نميبينم.
«موراد» روي يك اسب سفيد زيبا نشسته بود. سرم را از پنجره بيرون بردم و چشمهايم را مالاندم.
گفت: «بله، اسب است. خواب نميبيني. اگر ميخواهي سواري كني زود باش.»
پسرعمو موراد بيشتر از هر آدم ديگري كه اشتباهي به اين دنيا پرتاپ شده بود، از زنده بودن لذت ميبرد. اما اين كارش آنقدر عجيب بود كه حتي من هم نميتوانستم باور كنم.
اول اينكه قديميترين خاطرات من خاطرهايي بود كه از اسبها داشتم و اولين آرزوهايم آرزوي اسب سواري بود. قسمت شگفت انگيزش همين جا بود.
دوم اينكه ما فقير بوديم. اين همان قسمتي بود كه نميگذاشت چيزي را كه ميديدم باور كنم.
پولي در بساط نداشتيم. تمام خانوادة ما فقر زده بودند. هر شاخه از درخت خانوادة گاروقلانيان در حيرت آورترين و مضحكترين فقري كه در دنيا ميشود پيدا كرد زندگي ميكردند. هيچ كس نميتوانست سر درآورد كه ما با چه پولي شكمهايمان را پر ميكرديم؛ اما مهمتر از همه اين بود كه ما به خاطر درستكاري زبانزد بوديم. چيزي حدود يازده قرن بود كه براي اين درستكاري شهرت داشتيم؛ حتي وقتي در جايي كه خوش داشتيم دنيا تصورش كنيم ثروتمندترين خانواده بوديم. ما اول از همه مغرور، بعد درستكار و دست آخر اينكه به خوب و بد معتقد بوديم. هيچ كدام از ما اهل گول زدن مردم نبود؛ چه برسد به اينكه دستش كج باشد.
در نتيجه گرچه اسب را ميديدم چقدر با شكوه! وگرچه بويش را حس ميكردم چقدر دلپذير! وگرچه صداي نفسهايش را ميشنيدم چقدر هيجانانگيز! نميتوانستم به خودم بقبولانم كه اين اسب با پسرعمو موراد يا با من يا هر يك از اعضاي ديگر خانواده، چه خواب و چه بيدار كاري داشته باشد. چون ميدانستم كه پسرعمو موراد نميتوانسته اسب را خريده باشد؛ و اگر او نميتوانسته اسب را بخرد، حتماً آن را بلند كرده بود و من زير بار نميرفتم كه او اسب را دزديده باشد.
هيچ يك از افراد خانواده گاروقلانيان نميتوانست دزد باشد.
اول به پسرعمو و بعد به اسب خيره شدم. در چهرة هر دو آنها نوعي آرامش پرهيزگارانه و برقي از شوخي بود كه از يك طرف مرا خوشحال ميكرد و از طرف ديگر مرا ميترساند.
گفتم: «موراد، اسب را از كجا كش رفتهاي؟»
گفت: «اگر ميخواهي سواري كني، از پنجره بپر بيرون.»
پس حدسم درست بود. اسب را كش رفته بود. جاي هيچ شكي نبود. آمده بود مرا دعوت كند كه سواري كنم يا نكنم، انتخابش با من بود.
خوب، فكر كردم دزديدن اسب براي سواري با دزديدن چيز ديگري مثل پول فرِق دارد. تا جايي كه عقل من قد ميداد شايد اصلاً دزدي نبود. اگر شما هم مثل من و پسرعمو موراد كشته و مرده اسبها بوديد؛ آن وقت از نظر شما هم دزدي نبود. نميشد اسم دزدي روي آن گذاشت؛ مگر آنكه سعي ميكرديم اسب را بفروشيم كه البته ميدانستم هيچ وقت چنين كاري نميكنيم.
گفتم: «صبر كن لباس بپوشم.»
گفت: «خيلي خب، ولي بجنب!»
نفهميدم چطور لباس پوشيدم. از پنجره پايين توي حياط پريدم و با يك جست روي اسب پشت پسرعمو موراد نشستم. آن سال ما در كنار شهر در خيابان والنات زندگي ميكرديم. پشت خانه ما دشت گسترده ای بود با تاكستانها و باغهاي ميوه و جويهاي آبياري و جادههاي بيرون شهر. در كمتر از سه دقيقه در خيابان اُليو بوديم و بعد اسب شروع به يورتمه رفتن كرد. هوايي كه تنفس ميكرديم تازه و مطبوع بود و احساسي كه از دويدن اسب به من دست ميداد عالي بود. پسرعمو موراد كه همه او را يكي از ديوانهترين اعضاي خانواده ما تصور ميكردند شروع به آواز خواندن كرد. بهتر است بگويم شروع به نعره زدن كرد. هر خانواده جايي در درونش رگهاي از ديوانگي داشت و پسرعمو موراد فرزند خلف اين رگه از ديوانگي در خانواده ما به حساب ميآمد. قبل از او عمو پاسترو قرار داشت مردي تنومند با كلهاي محكم و موهايي سياه كه بزرگترين سبيل را در درة سنژاكويين داشت مردي تند خو، آتشي مزاج و كم طاقت كه يكدفعه وسط حرف مردم فرياد ميزد: «آسمان كه به زمين نيامده! بي خيال!»
هميشه همين را ميگفت. مهم نبود كه طرفش دربارة چه چيزي حرف ميزد. يكبار پسر خودش «آرك» هشت تا كوچه را تا سلماني دويده بود تا به پدرش كه داشت سبيلهايش را ميزان ميكرد بگويد كه خانهشان آتش گرفته است. مردك پاسترو از روي صندلي بلند شده و فرياد زده بود: «آسمان كه به زمين نيامده، بي خيال!»
مرد سلماني گفته بود: «ولي پسرك ميگويد كه خانهتان آتش گرفته».
پاسترو دوباره فرياد زده بود: «فوضولي موقوف! همان كه گفتم آسمان كه به زمين نيامده.»
پسرعمو موراد فرزند خلف اين مرد شناخته ميشد، هر چند پدر موراد مردي به اسم زواب بود كه چيزي جز يك آدم منطقي نبود. در خانواده ما اوضاع از اين قرار بود. مردها ميتوانستند از نظر جسمي پدر پسرشان باشند، اما اين معنياش آن نبود كه آنها از نظر روحي هم پدر پسرشان باشند.
اسب ميتاخت و پسرعمو موراد آواز ميخواند. هنوز در همان دشت قديمي بوديم؛ جايي كه دست كم طبق گفته همسايههايمان به آن تعلق داشتيم. گذاشتيم اسب تا هر وقت كه دلش ميخواهد بتازد. سرانجام پسرعمو موراد گفت: «بيا پايين ميخواهم تنها سواري كنم.»
گفتم: «ميگذاري من هم تنها سواري كنم؟»
پسرعمو موراد گفت: «اين ديگر با اسب است. حالا زود باش بيا پايين!»
گفتم: «اسب خوبيه. به من هم سواري ميدهد.»
گفت: «امتحانش مجاني است. يادت باشد كه من قلق اسبها را بلدم.»
گفتم: «خوب هر قلقي كه تو بلدي من هم بلدم.»
گفت: «به خاطر سلامتي خودت هم كه شده بيا اميدوار باشيم كه همين طور باشد كه ميگويي. دِ بيا پايين ديگر!»
- خيلي خوب ولي يادت باشد كه بايد اسب را بدهي من هم تنهايي سواري كنم. من پايين آمدم.
پسرعمو موراد پاشنههايش را به پهلوي اسب كوبيد و داد زد: «هي برو اسب قشنگم!» اسب روي دو پا بلند شد، خره كشيد و با چنان سرعتي پا به دويدن گذاشت كه به نظرم قشنگترين چيزي آمد كه در تمام عمرم ديده بودم. پسرعمو موراد اسب را از ميان چراگاهي با چمنهاي خشك تا نهر آبي در آن سوي دشت تازاند، با اسب از روي نهر پريد و پنج دقيقه بعد خيس عرِق برگشت. خورشيد داشت بالا ميآمد.
گفتم: «حالا نوبت من است كه سوار اسب شوم.»
پسرعمو موراد از اسب پياده شد پشت اسب پريدم و لحظهاي بدترين ترسي را كه ميشود تصور كرد احساس كردم. اسب از جايش جنب نخورد.
پسرعمو موراد گفت: «با پا بزن به پهلوهايش. پس منتظر چي هستي؟ قبل از اينكه عالم و آدم از خواب بيدار شوند و از خانههاشان بيرون بزنند بايد اسب را برگردانيم.»
به پهلوي اسب كوبيدم. دوباره روي دو پا ايستاد و خره كشيد، بعد شروع به دويدن كرد. دست و پاي خودم را گم كرده بودم. اسب به جاي اينكه از ميان چراگاه به طرف نهر آب برود راهش را به طرف پايين جاده جايي كه تاكستان آقاي ديركان هالابيان قرار داشت كج كرد و پس از آنكه از روي هفت درخت انگور پريد، بالاخره مرا به زمين انداخت. بعد دوباره دويدن را از سر گرفت.
پسرعمو موراد بدو به طرف پايين جاده آمد.
فرياد زد: «دلم براي تو شور نميزند. بايد هر طور شده اسب را بگيريم. من از اين طرف ميروم و تو از آن طرف. اگر پيدايش كردي، باهاش مدارا كن. من فوري خودم را ميرسانم.»
من به طرف پايين جاده دويدم و پسرعمو موراد از ميان چراگاه به طرف نهر آب دويد. نيم ساعت طول كشيد تا اسب را پيدا كرديم و برش گردانديم.
پسرعمو موراد گفت: «خيلي خوب، بپر بالا. الان است كه تمام دنيا از خواب بيدار شوند.»
گفتم: «حالا بايد چكار كنيم؟»
گفت: «خوب يا اسب را برمي گردانيم يا تا فردا صبح جايي پنهانش ميكنيم.» نگران به نظر نميرسيد و من ميدانستم كه اسب را پنهان ميكند و برش نميگرداند؛ به هر حال نه براي مدتي طولاني.
گفتم: «كجا ميخواهي پنهانش كني.؟»
- غصه نخور، جاي خوبي را بلدم.
پرسيدم: «چند وقت است كه اسب را بلند كردهاي؟»
يكدفعه از ذهنم گذشت كه او مدتهاست صبحهاي زود سواري ميكند و امروز صبح هم دنبال من آمده؛ چون ميدانسته است كه من چقدر دلم براي اسب سواري غنج ميزند.
گفت: «كي از دزدي حرف زد؟»
- بگذريم. از كي هر روز صبح اسب سواري ميكني؟
- با امروز ميشود يك روز.
- راست ميگويي.؟
- البته كه نه؛ ولي اگر لو رفتيم غير از اين نبايد چيزي بگويي. نميخواهم هر دويمان دروغگو از آب درآييم. تو فقط ميداني كه ما اسب سواري را از امروز صبح شروع كرديم.
- خيالت راحت باشد.
اسب را بي سر و صدا تا اصطبل تاكستان متروكهاي كه موقعي مايهغرور كشاورزي به اسم فيتواجيان بود با حالت قدم رو برديم. توي اصطبل مقداري جو و يونجه بود. قدم زنان به طرف خانه به راه افتاديم. توي راه گفت: « پدرم درآمد تا اسب رفتاري به اين خوبي پيدا كرد. اولش ميخواست كه او را به حال خودش بگذارم. ولي همانطور كه بهت گفتم من قلق اسبها را بلدم. ميتوانم كاري كنم كه اسب هر كاري كه دلم ميخواهد انجام دهد. اسبها زبان مرا ميفهمند.»
پرسيدم «چطور اين كار را ميكني؟»
- من با اسبها ارتباط دارم.
- البته. ولي چه جور ارتباطي؟
- يك ارتباط ساده و صميمي.
- كاش من هم ميدانستم كه چطور ميشود با اسب چنين ارتباطي برقرار كرد؟
- تو هنوز يك الف بچهاي. وقتي كه بزرگ شدي، ياد ميگيري كه چطور اين كار را بكني.
به خانه رفتم و صبحانة مفصلي نوش جان كردم.
آن روز بعد از ظهر عموپاسترو براي نوشيدن قهوه و كشيدن سيگار به خانه ما آمد. در مهمانخانه نشست و در حالي كه قهوهاش را خوش خوشك سر ميكشيد خاطراتي از زادگاهش تعريف كرد. سپس مهمان ديگري از راه رسيد. كشاورزي به نام «جان بايرو» كه از زور تنهايي زبان ارمني را ياد گرفته بود. مادرم براي تازه وارد قهوه و تنباكو آورد. او سيگاري پيچيد و قهوهاش را ذره ذره نوشيد تا اينكه بالاخره آه سوزناكي كشيد و گفت: «هنوز اسب سفيدم را كه ماه پيش دزديده بودند پيدا نكردهام. اصلاً سر در نميآورم.»
عموپاسترو حسابي عصباني شد و فرياد زد: «آسمان كه به زمين نيامده. بهتر كه گم شد. مگر ما سرزمين آباواجداديمان را از دست نداديم. آدم براي گم كردن يك اسب كه آبغوره نميگيرد.»
جان بايرو گفت: «شايد براي شما شهرنشينها چيزي نباشد، ولي كالسكهام چي؟ كالسكه بدون اسب به چه دردي ميخورد.»
عموپاسترو غريد: «بيخودي جوش نزن.»
جان بايرو گفت: «ده مايل پياده آمدم تا به اينجا رسيدم.»
عموپاسترو فرياد زد: «خدا بهت دو تا پا داده!»
مرد كشاورز گفت: «پاي چپم امانم را بريده.»
عموپاسترو غريد: «بيخيال.»
كشاورز گفت: «آن اسب شصت دلار برايم آب خورده بود.»
عموپاسترو گفت: «پول براي من مثل چرك كف دست است.» سپس بلند شد و با عصبانيت از خانه بيرون رفت و در توري را محكم پشت سرش بست.
مادرم توضيح داد: «قلب مهرباني دارد. فقط دلش براي زادگاهش تنگ شده مرد گنده.»
كشاورز رفت و من به طرف خانه پسرعمو موراد دويدم.
او زير يك درخت هلو نشسته بود و سعي ميكرد بال زخمي سينه سرخي را كه نميتوانست پرواز كند ببندد. با پرنده حرف ميزد. مرا كه ديد پرسيد: «چه خبر شده؟»
گفتم: «جانبايرو همان مرد كشاورز به خانه ما آمده بود. دنبال اسبش ميگشت. يك ماه است كه اسبش پيش تو است. ميخواهم قول بدهي تا وقتي كه سواري ياد نگرفتهام اسب را برنگرداني.»
پسرعمو موراد گفت: «يك سال طول ميكشد تا تو سواري ياد بگيري.»
گفتم: «پس اسب را يك سال نگه ميداريم.»
پسرعمو موراد از جا پريد و فرياد زد: «چي؟ يكي از افراد خانوادة گاروقلانيان را دعوت به دزدي ميكني؟ اسب بايد به صاحب واقعياش برگردد.»
گفتم: «كي؟»
گفت: «حداكثر تا شش ماه ديگر.»
پرنده را به هوا انداخت. پرنده به سختي تلاش كرد؛ دو بار نزديك بود بيفتد؛ ولي بالاخره صاف و بلند پريد و رفت.
دو هفته هر روز صبح زود من و پسرعمو موراد اسب را از اصطبل تاكستان متروك، جايي كه آن را مخفي كرده بوديم بيرون ميآورديم و سوار آن ميشديم.
و هر صبح وقتي نوبت به من ميرسيد كه تنها سواري كنم، اسب راهش را به طرف درختهاي انگور و درختچهها كج ميكرد،
از روي آنها ميپريد و مرا پايين ميانداخت و پا به فرار ميگذاشت. با اين حال اميدوار بودم دير يا زود ياد بگيرم كه مثل پسرعمو موراد سواري كنم.
يك روز صبح در راه تاكستان متروك به جان بايرو كشاورز برخورديم كه به شهر ميرفت. پسرعمو موراد گفت: «اجازه بده من حرف بزنم. من قِلق كشاورزها را بلدم.»
پسرعمو موراد به كشاورز گفت: «صبح بخير جانبايرو!»
كشاورز با علاقه اسب را برانداز كرد و گفت: «صبح بخير. پسرها دوست من، اسم اسبتان چيست؟»
پسرعمو موراد گفت: «قلب من!»
جانبايرو گفت: «چه اسم قشنگي! واقعاً به اسب ميآيد. ميتوانم قسم بخورم اين اسب همان اسبي است كه چند هفته پيش آن را از من دزديدند. ميتوانم توي دهانش را نگاه كنم؟»
پسرعمو موراد گفت: «البته!.»
كشاورز توي دهان اسب را دندان به دندان نگاه كرد. سپس گفت: «اگر پدر و مادر شما را نميشناختم، قسم ميخوردم كه اين اسب مال من است. خانواده شما به راستگويي شهرت دارند و من اين موضوع را به خوبي ميدانم. با اين همه، اين اسب بايد برادر دوقلوي اسب من باشد. آدمهاي شكاك به جاي اينكه به قلبشان ايمان داشته باشند به چشمهايشان اعتماد دارند. روز بخير دوستان جوان من!»
پسرعمو موراد گفت: «روز بخير جانبايرو!»
صبح روز بعد آفتاب نزده اسب را به تاكستان جانبايرو برديم و آن را در اصطبل گذاشتيم. سگها اين طرف و آن طرف دنبال ما ميآمدند بدون اينكه صدايشان در آيد. زير گوشي به پسرعمو موراد گفتم: «فكر ميكردم سگها پارس كنند.»
گفت: «اگر كس ديگري بود پارس ميكردند؛ ولي من قلق سگها را بلدم.»
پسرعمو موراد دستهايش را دور گردن اسب انداخت؛ دماغش را به دماغ اسب فشرد، او را نوازش كرد. و بعد راهمان را كشيديم و رفتيم.
آن روز بعد از ظهر جانبايرو با كالسكه دو نفرهاش به خانه ما آمد و اسبي را كه دزديده و برگردانده بودند، به مادرم نشان داد. گفت: «من كه عقلم به هيچ جا قد نميدهد. اسب از هميشه قويتر است. اخلاقش هم بهتر شده خدا را شكر.»
عموپاسترو كه در مهمان خانه نشسته بود از كوره در رفت و فرياد زد: «بس كن مرد! بس كن! اسب برگشته كه برگشته. آسمان كه به زمين نيامده!»
نقد داستان تابستان اسب سفید زیبا در ادامه مطلب
ادامه مطلب
